تبليغاتX
آسمون سینه من خیلی وقته بی ستاره ست

mahtab-blue

تنهای تنها

mahtab-blue

http://mahtab-blue.blogfa.com

آسمون سینه من خیلی وقته بی ستاره ست

آسمون سینه من خیلی وقته بی ستاره ست

آسمون سینه من خیلی وقته بی ستاره ست

من رضا هستم دیگر اطلاعات مربوط به منو اگه خواستید تو قسمت پروفایل مدیر بخونید××××
و در آخر همیشه این سوال در ذهنم بود که اگه خدا نمیخواد دو نفر قسمت هم بشن پس چرا سر راه همدیگر قرارشون میده و مهر میگرن و بعد در کمال بی رحمی جدا میشن همیشه این سوال در ذهنم تجلی میکر تا اینکه به این نتیجه رسیدم که (خدا گفته من رحمت -برکت وروزی وحتی قسمت شامل حال بنده ام میکنم ولی بنده من اینقدر کسل وراحت طلب است که با کوچکترین تلنگر به عقب برمیگرده و ناامید از انجام مجدد آن میشه ودر واقع خودش پا به قسمت خودش میزنه وگرنه من هیچ بنده ای را بی دلیل سر راه قرار نمیدم)

××××××××
گفتی آخر عشق تباهی است .. گفتی دل نبند که برای تو جایی نیست .. رفتم و گم شدم در تاریکی بدون تو بودن. که جز عاشق شدن مرا راهی نیست..
×××.
بارالها! درتنهاترین تنهائیم تنهای تنهایم گذاشت - ای خدابه حق تنهائیت
درتنهاترین تنهائیش تنهای تنهایش نذار ..


×××××××
چیه دلم گرفتی
واسه چی داری گریه می کنی
چیه دلم شکستی
واسه کی داری گریه می کنی
چیه دلم غریبی
چی دیدی داری گریه می کنی
می گی گذاشته رفته
اونی که مثل نفس تو بود
می گی دلتو شکسته
اونی که همه ی کس تو بود
می گی دیدی نمونده
پای همه حرف هايي كه زده بود
دل من می دونم داری دیوونه می شی اما باز بی خیالش
دل من می دونم داری دیوونه می شی اما باز بی خیالش
بابا بی خیالش
بابا بی خیالش
××××××××××
خودمو گول میزدم ... توی دورنگی
نمی خواستم ببینم ... دل سنگی
می دیدم داشتی یواش یواش .. میرفتی!!!
اما خواستم خوش باشی ... توی زرنگی
آسمون سینه من خیلی وقته بی ستاره ست

آسمون سینه من خیلی وقته بی ستاره ست

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

آسمون سینه من خیلی وقته بی ستاره ست
خانه آرشیو لینکستان پست الکترونیک تماس با ما
قالب وبلاگ ثبت دامنه آپلود عکس گالری تصاویر بلاگفا
ذخیره سازی علاقه مندی خانگی کن تبادل لینک RSS 2.0
نام کاربری:   کلمه عبور: 

آسمون سینه من خیلی وقته بی ستاره ست
موضوعات
   
 
 
افراد آنلاین
 
جدیدترین مطالب
   
آرشیو مطالب
   
  یعنی امروز روز منه ؟ قهرمانی استقلال رو تبریک می گم
مرتبط با : خاطرات
ارسال شده در: شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388

دراین تهرانی که مردمش عصا از دست کور می دزدند من نادان محبت رو جستجو کردم .

این جمله خط بالا رو پشت یکی از در سرویس های بهداشتی  پادگان دوره آموزشی خوندم اصلاً هم ربطی نداره به این پست  همین طوری به ذهنم اومد برای آغازکردن یه پست جدید.

آخردو هفته پیش به اردوی امامزاده عبدالله رفتم ، پارسال همین روزا همچین ارودیی رفته بودیم با عده ای از همکاران عزیز ، پارسال کلی خوش گذشت امسال هم مثل پارسال .

چند وقته سر حال نیستم مثل قبل از درون داغونم اما سعی خودمو میکنم که بروز ندم گاهی هم برای تنوع لازمه همچین مسافرت هایی .

هرآدمی برای آیندش یه برنامه هایی داره منم از امر جدا نیستم اما ... وااقعاً حالا من چند وقته من انگیزه ای ندارم منی همیشه دوست داشتم اززندگیم جلو باشم و بودم دیگه این انگیزه رو ندارم اگه این جایی هستم به همین صورت ادامه بدم آینده درخشانی خواهم داشت هر چند حالا که خودمو می بینم درین همکلاسی های سابقم از لحاظ موفقیت جز نفرات اولم ...

واسه من هیچوقت درس در اولویت نبود انصافاً به تنها چیزی که تو زندگیم توجه نشون ندادم درس خوندن بود اما موفق بودم در این زمینه تا حد زیادی مطمئن هم هستم یه روزم استاد دانشگاه می شم و تا حد دکترا ادامه تحصیل می دم اگه انگیزه داشته باشم همیشه استعدادم خوب بود یعنی حافظم خوب بوده هست اگه یکم به این موضوع بهاء  بدم خیلی از این  چیزا که رسیدم  در آینده بیشتر می رسم  .

خوب برسیم به اردو رفیقا میخواستن مثل اردوهای قبل شاد باشم همرنگ جماعت شم منم علی رغم این که بی حوصله بودم ولی شدم مثل قبل حداقل برای 24 ساعت.

شبش ساعت 9:30 شام خوردیم بعدش هم پای بساط قلیون بودیم یه تعدادمو انصافاً تو اون جمعی که من  تقریباً با یکی دیگه کوچکتریشون بودم بینشون بین 16 نفر معلم که سطح تحصیلات همشون لیسانس به بالا بود در رشته های مختلف شروع به بحث های مختلفی و گفتن خاطرات هر کس از جمله موضوعاتی که بحث شدم صیغه ، هدف ازآفرینش انسان ، دنیای پس ازمرگ وخیلی چیزا دیگه ...

که انصافاً خیلی استفاده کردیم شبش که می اومدیم بخوابیم چند تا ترقه روشن افتاد کنارم  که نخوابم البته تا خودم تایه جایی پایه بودم که بی مزه نشده بود شب دیدم موسس گرامی مدرسه یه ترقه طوری که من متوجه نشه انداخت کنارم چون چند ثانیه طول میکشه تا صداش در بیاد من همون طوری روشن گرفتم پرت کردم طرف خودش یارو تا اومد کاری کنه صدا ترقه دراومد ، این آقای موسس انصافاً خیلی با من شوخی کرد منم گاهی اوقات بهش جواب میدادم چند از معلما دیگه واقعاً رضا جنبه اش بالاستا اصلاً ناراحت نمیشه .

خلاصه شد ساعت 5 صبح بود خوابیدیم البته چه خوابی جا خواب نبود بالشت نبود پتوم نصفش رو یکی دیگه بود خلاصه سرتون رو درد نیارم طرفا ساعت 7:30 صبحم بیدار شدم تا همه بیدار شدن صبحونه خوردیم بعدش باز یه چند تا بحث دیگه ، بعدشم حرکت بسوی فوتبال دو گروه شدیم استقلال و پرسپولیس که من توی تیم استقلال بازی می کردم که موفق شدیم 2-0 بازی رو ببریم و هم کل کل هارو .

این گوشی منم کلی طرفدار داره هم توی مدرسه همش دست معلماست هم توی بهبهان دست هم خونه ای هاست نه از لحاظ کیفیت وقیمت بالاش بلکه بیشتر به خاطرمحتویات  درونش .

قبل ناهاربود توی محوطه با یکی از دوستام که اتفاقاً ازدواج کرده و بچه هم داره کلی حرفففففففا زدیم از خاطرات و چیزای مختلف دیگه حرف زدیم  که جالب بود.

خلاصه ناهار خوردیم بعدش یه تفریحات دیگه  خلاصه تا برگشتیم شد ساعت 20 روزجمعه اما درسته از درون زیاد حالم درست نیست اما برای این تنوع این اردو لازم بود .

شنبه که مدرسه طبق معمول مدرسه بودم این آخر ترمی داره خیلی فشار به دانش آموزام میارم یعنی بدون استراحت یه ریز درسشون میدم چون امتحاناشون نهایی هستن قصدم اینه  بتونن قبول شن تازه امتحاشون نمره قبولیش 14 هست عملیش هم نهایی هست  انصافاً خیلی زحمت کشدیم امسال .

 امسال ترم پیش جز یکی از دانش آموزکه سر کلاس گوش نمی داد همیشه جیم بود همه قبول شدن امسال هم مطمئنم اونایی که درست سرکلاس اومدن قبولاً یعنی دوست دارم ثمره دست رنجمو ببینم امسال  هفته ای 32 ساعت کلاس داشتم که این هفته آخره ، کلی زحمت کشیدم درسای رایانه کار درجه 1 و ویژوال بیسیک پیشرفته رو امسال داشتم .

پارسال هم درسای دیگه داشتم همه درسای سال سوم و اینکه سنگین تره با من هستن اما سعی کردم از تجربه هام بیشتر استفاده کنم هر ترم داره حس می کنم با تجربه تر شدم از قبل به هر حال امسال  هم مدارس تموم داره میشه سال دومی بود که درس دادم توی هنرستان بود هم واسم خوب بود و هم بد اما تدریس رو به چشم یه تجربه می بینم  نه از بعد مالی درسته از لحاظ مادی واسه من خوبه میخوام درآینده برای  تدریس در دانشگاه آماده باشم مطمئن هم یه روز به این هدف میرسم .

یکشنبه یه اتفاق خوش یمن هم به وقوع پیوست ااونم قهرمانی تیم محبوبم استقلال روز یکشنبه به خاطر فوتبال از4 کلاس تنها رو یکیشون رفتم خونه نشسته بودم داشتم فوتبال نگاه می کردم  بعد فوتبال با ماشین یکی از بچه ها رفتیم هم یه چرخی  توی بهبهان بزنیم وهم  وسیله واسه شام بگیرم جام حذفی پارسال که قهرمان شدیم بازم بهبهان بودم از این به بعد اگه قسمت شد بازی های حساس تیم محبوبم میمونم بهبهان .

 بعد بازی شلوغ شده بود تازه یه بارون قشنگی هم می زد کلی فاز میداد در آخر در وصف قهرمانی تیم استقلال قهرمانی غرورآ فرین استقلال نوش جان این تیم و هواداران پرشمارش .

 نمیدونم چرا از بعد از اینکه از عشق قبلیم جدا شدم  با هر کسی دوست شدم یارو فکر دوستی باهام نیست تریپ ازدواجیه  من از وعده وعید دادن خوشم نمیاد با هر کسی که این درخواست میکنه نمی مونم چون از بعدش می ترسم

بوده گاهی با ۵ نفر همزمان بودم که همشون رو خودم نخواستم یا به نحوی باعث جدا شدنمون شدم اصلاْ بهشون رو ندادم اما فقط با یه نفر برعکس همه بودم خیلی هم واسه با هم بودن تلاش کردم واسه آیندم می خواستمش که اون منو نمی خواست . شک ندارم یه روز می بینه ..........

در آخر موفق باشید

 

نوشته شده توسط تنهای تنها ,

  با خاطرات خدمت( قسمت 1)
مرتبط با : خاطرات
ارسال شده در: یکشنبه سی ام فروردین 1388
 

تو جمع دوستيمون من يعني رضا ، حسين ، محمدرضا و محمد (من و محمدرضا و حسين همسنيم با هم همکلاسي بوديم

 و تقريباً با هم محله اي  توي هنرستانمون کلاسي که کل مدرسه رو ترکونده بودمن فوق ديپلم قوچان بودم ، حسين اصفهان بود ، محمدرضا هم دزفول بود – اون يکي دوستمون محمد دو سه سالي از همه ما بزرگتره اونم فوق ديپلم داشت الان هم ليسانس مي خونه و از هم محلي هاي قديمي هستيم و هر چهارتامون پدرامون فرهنگي  ) نشسته  بوديم داشتيم حرف مي زديم در يکي از پاتوق هامون که بعضي وقتا شبا مي ريم اونجا.

  برگه اعزام به خدمت من اومده بود 5 يا6 روز قبل اعزامم  شيريني مي خواستن آخه آموزشي افتاده بودم سپاه اونم به قول بچه هايي که اونجا بودن آموزشي هتل شهدا کرمانشاه دوستم حسينم از خوبي هاي اونجا مي گفت چون خودش 6 ماه پيش از من رفته بود آموزشي همون جا بعد آموزشي تقسيم شد اومد اهواز جاش خيلي خوب بود خلاصه از کرمانشاه تعريف ميکرد اون دوتا دوستاي ديگم  يکيشون خدمتش تموم شدمحمد رو مي گم اون ارتش خدمت کرده بودو محمدرضا هم هشت ماه بعد من اعزام شدخلاصه يه شيريني پياده شديم براي همين موضوع که افتاديم سپاه ؟
دو روز مونده به اعزام کد آموزشيم تغيير کرده کد 226 مازاد خورديم علي پسر همساده روبرومون هم کدش با من بود اونم مثل من کدش تغيير کرده بود خلاصه روز اول اردبيهشت رفتيم اهواز کدها رو خوندن به ترتيب کد جدا شديم منو علي و دايي علي و چند تا از بر بچ که در ادامه بيشتر باهاشون آشنا شديم گفتن برين افتادين ارتش آموزشيتون هم 02 تهرانه پس فردا صبح خودتون رو معرفي کنيد خلاصه با بربچ همشهريمون رفتيم يه کوپه گرفتيم براي فردا  به سمت تهران برگشتيمون اسباب وسايلمون کرديم فرداش ساعت طرفا ساعت 3 بايد از اهواز حرکت مي کرديم  سمت تهران ؟
سوار قطار شديم بايد تا قبل ساعت 9 خودمون رو معرفي مي کرديم از شانس بدمون بايد طرفا ساعت 7:30 ميرسيدم تهران قطارمون تاخير خوردساعت طرفا 11 رسيديم تهران تو راه آهن تهران برادر علي يعني امين که همسايه هم هستيم  که اونم سربازتهران بود اومد پيشوازمون خلاصه خودمون را تا رسونديم افسريه بعدش سه راه تختي شد طرفا 12 خودمون معرفي کرديم
بعد يه 20 نفري بوديم که همزمان با هم وارد پارگان شديم وسايلمون گشتن اون چيزهايي که به نظرشون غيرمجاز بود گرفتم مثل تيغ که خودکشي نکني يه وقت بعد چند تا فرم دادن پر کرديم  بعد براي تقسيم شدن تو گردان و گروهان بردنمون وقتي داشتيم از اول پادگان به گردانمون برسيم سرباز که قديمي بودن رو طبقه 3 و4 بودن بهمون تيکه مي انداختن آشخورها و ... (به علت حفظ شئونات اسلامي فيلتر مي شه ) چند دقيقه خدمتين واز اينجور حرفا ....
موقع تقسيم شدنمون خورديم به موقع غذا خوردن گفتن برين غذا بخورين بعد ناهار همين جا جمع شين ما هم رفتيم غذا که قورمه سبزي بودخورديم  بعد اومديم  تقسيم شديم توي گروهانه مختلف خوشبختانه همهمون تو يه گردان بوديم سرگروهبانا موقع تقسيم مثل شطرنج جابجا مون مي کردن که اونايي که تو يه باهم آشنان از قبلاَ تو يه گروهان نيفتن اونا جابج مي کردن ما هم طوري جايمون عوض مي کرديم تابلو نشيم پيش هم نيافتيم بالاخره من و دايي علي افتاديم گروهان 2 علي و هادي که از همشهريامون بود افتادن گروهان 4 (در ادامه تو گروهان ما حسين و اسماعيل و طالب از گروهان 1 اومدم شديم 5 تا رومزي تخت منو حسين و اسماعيل تقريباً پيش هم بود )
خلاصه بعد معرفي کردن خودمون کلي وسايل بهمون دادن گفتن برين کلي چيزم بگيريد اتکيت بزنيد وو........ تا پس فردا صبح بريد مرخصي ولي ساعت 5 صبح پنجشنبه توپادگان باشيد تو همين بين با يکي از بچه هاي اهواز که از دوستاي صميمي و همکلاس هاي دانشگاه محمد رفيق صميمي دوست شدم که در ادامه شديم دوستاي صميمي بعدش وسايلمو دادم به محمد و  حرکت کردیم و رفتيم که مورد نیازمونو بخریم و تا شب برگردیم  که بسرمون زد شب برنگردیم پادگان چون تا پس فرداش مرخصی داشتیم و رفتيم مسافرخونه گرفتيم براي شب که بعدها روزاي تعطيل هر هفته مي رفتيم  اونجا ؟
روز اول داشتن حضور و غياب مي کردن که اسم منو خوندن حاضري دادم ديديم يکي از بچه ها  مي زنه به دستم گفتم چه خبر باز گفت يکي چند صف بعدکارت داره  دست تکون مي ده يه دفعه دهنم باز موند خدا کريمه اينجا چکار ميکنه بچه خمين بود خوذش بود هم اتاقي سابقم توي دانشگاه  (تو ترم آخري که خوابگاه گرفته بوديم تو يه اتاق بوديم و هم رشتم بود  از اون بچه هاي ساکتي بود تا باهاش حرف نمي زدي حرف نمي زد هميشه سرش تو لاک خودش بود تو اتاقي که تو دوران دانشجويي با هم بوديم 6 نفر بوديم  اون به قولي ساکت ترينمون بود اتاقي که داشتيم پاتوق هميشه داخلش آدم پلاس بود بچه هاشم شلوغ بوديم  من خودم فکر خيلي کم تو تخت خودم مي خوابيدم چه خوابي طرفا صبح مي خوابيديم  هميشه يه جا مي خوابيديم  يه شب سرپرستي يه شب نمازخونه .... ) خلاصه منم دست تکون دادم گفتم بزار استراحت بدن ميام سمتت الان نميشه خلاصه بعدش رفتم سمتش خوش و بش کرديم اونم تو گروهان ما بود ؟؟
خلاصه از تعريف هايي که شنيده ميکردند ما توي سخت ترين و بهترين گروهان افتاده بوديم که هميشه جز اولاست  روز اول خيلي بشين پاشو نظامي نشستن و از اين جور کارا رفتيم  دهنمون رو سرويس کردن که ناي راه رفتن نداشتيم تازه ساعت 4:30 بيداري بود طريقه تخت آنکادر کردن يادمون دادن و کارهاي روزانه مون رو توضيح دادن ؟
خلاصه کار هر روزمون شده بود مثل فيلم اخراجي ها رژه تمرين ورزش کلاسا درس و.........
هر روز صبح ساعت 4:30 بيداري بود ما 10 دقيقه قبلش بيدار مي شديم که تو صف دستشويي گير نکنيم آخه 600 نفر آدم 8 تا دشستشويي اونم اول صبح  خلاصه بعدش تا ساعت 5 صبح همه تختاشون آنکادر ونمازشون خونده باشن و تختشون رو با شونه دستي شونه کرده تو اين مدت کم بعد يقلبي(ظرفي که غذا مي ريزن توش) و حوله و قاشق و ليوان رو درست تميز تو پلاستيک گذاشته که بيان بازديد کنن بعدش براي تو صف صبحونه ساعت 6 کار اصليمون شروع کي شد فرمانده ميومد و مراسم صبحگاه و بعدش ورزش و بعدش رفتن به کلاسهاي مختلف عقيدتي و سياسي نظامي ش م ه نمريم رژه و کلي چيز ديگه که از بحث هاي اصلي خارج مي شيم .
خلاصه تنها دلخوشي من و دوستام 5 شنبه و جمعه بودن که بعد از يک هفته سخت و پرتلاش بريم مسافرخونه هاي اطراف ميدون راه آهن واسه يه استراحت و يه گردش مختصر و البته مهم ترين چيز رفتن به نت توي پايتخت و سر زدن به وبلاگم و بعد يه هفته که هيچ چيز جز نفر نظامي نديده بوديم مردم عادي رو ببينيم .
تو ايام آموزشي يه چيز جالب ديديم از لحاظ من که يکم بي ادبيه روم به ديوار ميگم دو تا گربه نر و ماده داشتن با هم سکس انجام ميدادن و گربه نر چه وحشيانه به گربه ماده............ تا کلي سوژه مون بود .
موقعي هاي توي آموزشي بودیم بيشتر شب ها خودم محمد همراه  پودر شربت ها که از ميدون راه آهن ميخريديم يا  آبليمو ها که مي خريديم و قند هايي که کش مي رفتيم شب مي رفتيم به دور از چشم ديگران شربت درست ميکرديم و با هم مي خورديم و حرفم مي زديم از گذشته و......... يادش بخير ايام خوبي بود انصافاً هم وزن کم کرده بودم خيلي لاغر شده بودم .
بعضي شبا هم که نگهبان بوديم مجبور بوديم بيدار بمونم از خاطرات نگهبانيم توي آموزشي مي تونم بگم يه شب پاسبخش بودم نگهبانم سر پست خوابيده بود اون شب گروهبان از گروهان ما بود از شانس بد اون پسر که فکر کنم تهراني  بود  گروهبان مجبورش شب با يه قاشق تو دهنش کل کليدور رو آب پاشي کنه اونم با قاشق تو دهنش بيچاره .
يا يه بار از تخت بالا افتادنم يه خنده هاي بي رياي بچه اسکول بازي هامون خوندن و رقص آوازمون يا مراقب بودن که بله دوستان سيگار بکشن يا از تميز کردن منطقه نظافت يا از حمام هاي 10 دقيقه اي که اولش آب سرد ميشد يادمه يه دفعه سه نفري رفتيم توي يه حمام براي اينکه آب سرد نشه نوبتمون شه کلي سوژه ديگه از جمله فوتبال بازي کردنمون راستي يه فيلم هم از ما گرفتم که سي ديشو بهمون دادن که کلي باحال شد يا اون شب 5 شنبه اي که يکي از هم خدمتي رگ دستشو زد چون نگهبان بود دیگه گذاشتن بره منم هم مسئولیت پاسبخشی و هم مسئولیت نگهبانی رو داشتم . قسمت مهیج پست دادن مربوط به نگهبانی گشتی که کلی خنده آور بود

حالا تا اینجا رو داشته باشید قسمت های بعد میرسیم به مرحله بعد آموزشی و طی کردن یه دوره پر از دردسر....

نوشته شده توسط تنهای تنها ,

  بازگشت به عقب ! حقم من این نبود
مرتبط با : خاطرات
ارسال شده در: پنجشنبه بیستم فروردین 1388

امروز تصميم گرفتم يه آپ کنم مثل قبل بعد بيش از يکسال تووبلاگ مي خوام در مورد خودم پست بذارم .
تو اين يکسال حادثه هاي بد و خوب زيادي برام اتفاق افتاد که خيلي هاشون رو يادم نيست يا ارزش گفتن نداره
اين وبلاگمو سال 85 افتتاح کردم اون موقع ها  تنها دلخوشيم بود الانم هست .
من آدمي هستم بندرت  اهل لينک کردن يا نظردادن به وبلاگهاي دور ورم نيستم و نبودم يعني اهل چاپلوسي تملق و تعريف تمجيد الکي نيستم  براي همينم خيلي اومدن به وبلاگم سر زدن و مي زنن بعضي هاشون مثل خودم باهام رفتار مي کنن يا بعضي هم  يعني يه وبلاگ ديگه دارم که فقط وبلاگهاي ديگه که از دوستان و اونهايي که مطالبشون قابل خوندن هست و از آشنايان هست
رو قرار دادم توي قسمت وبلاگ دوستان که  آپ کردنشون رو متوجه بشم و برم مطالبشون بخونم که 99% اوقات نظر نمي دم فقط يه نگاه به مطلبشون مي کردم اگه چيز بدردبخوري بود ذخيره مي کردم تو فلش اگه يه فرصت کوچيک پيدا کردم بخونمشون همين اميدوارم از دستم کسي ناراحت نباشه البته ممنونم از کساني که تو اين مدت 3 ساله همرام بودن و خواهند بودن و خيلي ها هم اومدن رفتن و باعث رنجش خيلي ها شدم  بدونن اگه من کم محلي کردم
اين نبوده که برام مهم نبودن نيستن اما دلايل ديگه خصوصيه نمي شه گفت نمي شد جواب شون رو بدم .
خوب برسيم به عيد امسال فکر کنم يکي از بدترين عيدهاي عمرمو گذروندم فکر کنم طرفا 15 اسفند بود عمه پدرم فوت کرد ديگه نور الا نور شد (خدا رحمتش کنه ) فکر کنم يه روز بعداظهر با خانواده هاب دايي هايم و خالم رفتيم  سد جره اطراف رامهرمز چون داييم اونجا کارميکنه نگهبان ها اجازه رفتن تو محوطه سد رو دادن ما هم رفتيم توي تمام قسمت هاش واقعاً بزرگ بود قراره امسال آبگيري کنه و سد قديمي که جز آثار باستاني هم بود ديديم واقعاً جالب بود ولي حيف ميره زير آب بعد آبگيري اين سد قديمي خلاصه قسمت جالبش با ماشين رفتن روي بدنه سد بود.
فرداي اون روز که رفتيم آبادان و خرمشهر بازم با همون اکيپ ناهار جزيره مجنون بوديم لب آب شروع به خوردن ناهار بوديم که ديديم بله گرد و غبار غليظ داره از خاک عراق بلند ميشه که چهار يا 5 کيلومتري از ما فاصله داشت  داره مياد سمت ما بله ما هم سريع ترش کرديم غذا خوردنمون که از شانس ما بالاخره گرد و خاک شديد به ما رسيد  که چشم چشمو نمي ديد و هرکسي يه وسيله برداشت پناه اوردیم سمت ماشین ها اين هم شد ناهار خوردن ما .

بعدش رفتيم طرف آبادان لب شط رفتيم بازار ته لنجي ها که يه بارون نم نم زد هوا بهتر شد توي بازار يه گشتي زدم من که حال حوصله نداشتم خودم تنها داشتم ول مي گشتم تو بازار چيز بدرد بخوري به تورم نخورد که بخرم رفتم لب شط يه نيم ساعت هم اونجا داشتم منظرو رو نگاه ميکردم تا همه از بازار اومدن که حرکت کنيم سمت خرمشهر البته ناگفته نمونه خيلي شلوغ بود ولي رسيديم خرمشهر انصافاً با اينکه مدت کمتري خرمشهر بوديم اما از اونجا بيشترخوشم اومد کشتي هاي بزرگ و لنج هاي زيادي شط خرمشهر بود بقيه يه قايق گرفته بودن که يه دوري بزنن رو آب که من نرسيدم يعني اول زنگ زدن رو موبايلم بيا بريم من گفتم موزه هستم حوصله ندارم بعد چند دقيقه از موزه دراومدم گفتم ميام يعني زنگ زدم به خواهرم گفنت داره حرکت مي کنيم گفت ميايي گفتم نه حالا ديگه داره حرکت مي کنيد يه دلشوره داشتم از آبش خوشم نيومد هم عمق داشت هم مد و تازه خيلي کدرم هم بود تازه خالم که هم سوار شد .

بعد که داشتيم که برمي گشتيم حرف پيش اومد يعني خواهريکي از زن دايي هام که تقريباً نمي دونم يا همسنمه يا يکي دوسال ازم کوچيکتره گفت آقا يعني من بايد 10 بار زنگ بزني بازم نمياد خالم گفت اگه ميمومدي نمي ذاشتم سوار شي چون خطرناکه  چون يکم رو من حساساً بعد فوت پسر خالم ديگه کمبود پسر اومده تو فامليمون .
خلاصه ديگه تا برگشتيم رامهرمز شد ساعت 10:30 که بله از شانس بدمون خونه يکي از دايي هاموکه اومده بود رو دزد زد اينم از بدشانسي هاي ما .
روز 13 بدر ناهار دعوت بوديم خونه يکي از عموهايم عمه ام و فاميلا شوهر خالم اومده بودن از اهواز من اون پسر عموم که از خدمت اومده بود شروع کرديم به فوتبال با کامپيوتر بازي کردن چند تا بازي کردم که همشون رو بردم بعد ناهار رفتيم بيرون يه چرخي زديم دو نفري برگشتيم خونه طرفاي بعداظهر رفتيم طرفاي باغات سيلو از اونجا هم رفتيم پارک سيلو و سپس لب رودخونه غروبم برگشتيم خونه ديگه هيچ .
فرداش يعني  جمعه بازم دعوت شديم خونه اون يکي عموم که من نرفتم يعني از قبلش قرار بود با دوستام بيرون و ناهارم بيرون باشيم  چون منو سه نفر ديگه از دوستام قرار گذاشتيم هر کسي يه اتفاق مهم تو زندگيش بيافته به حساب اون نفر مي ريم ناهار که خودمون درست مي کنيم .

جمعه يه اتفاق بد برام اتفاق افتاد از کسي واقعاٌ دوست داشتم جدا شدم البته نه به خواست من به درخواست اون حرفايي زد که واقعاً داغونم کرد توپايان اين رابطه خودم مقصر بودم  يعني خودمو کوچيک کرده بودم  خيلي دوستش داشتم اشتباهم اين بود در مرد ايشون برخلاف هميشه بودم يعني رفتارم باهاش زمين تا آسمون با زندگي شخصيم فرق داره يعني مني که کمتر رو به دخترا مي دم خيلي واسم مهم شد اين دخترخيلي بهش بها دادم خوب خيلي ها هم دوست داشتن با سريش بودن وخيلي چيزا اشتباه ميگرن.ولي به اين خانوم که قرار بود همسر آيندم بشه ولي نميدونم چي شد وسط اين رابطه همه چيز عوض شد  حالا ماجراشو براتون همين روزا از روز اول آشناييمون تا روز جدايمون شما بگيد کجا من اشتباه کردم

شنبه هم که مدرسه کلاس داشتم  فکر کنم تنها کلاسي که دانش آموزام خوب اومده بودن کلاس من بود البته چون بهشون زياد بهاء مي دم ميان همه چيز تو کلاسم آزاده اما تا اونجا سوءاستفاده نکنن دانش آموزا حالا اگه اتفاق هايي که ميوفته تو کلاسم بخونيد تعجب کنبد اما نمي تونم بگم اما با دانش آموزام صميمييم .
يکشنبه اومدم بهبهان کلاس داشتم ساعت 11 اونم زبان ماشين و اسمبلي  ساعت 2 هم نظريه داشتم  ساعت 5 هم آز مدار ساعت 7 عصر هم شيوه داشتم که اولين جلسه اي اين ترم باهاش اومدم سر کلاسش با استادي که ترم پيش باهاش برنامه نويسي پيشرفته نمده 19.5 گرفته بودم داشتيم اين کلاس کرکره خنده بود بايد دانشجوها برن کنفرانس بدن خلاصه يکي دوستامون رفت کنفرانس بده ما هم اون عقب تيکه ........ استادو کفرشو درآوردیم

شب رسيديم خونه البته قبلش رفتم کلي وسيله خريدم واسه شام چون مامور خريد خونم آب معدني هم که شده چيز حياتي خونه يعني از ترم اول تا حالا آب لوله به ندرت خورديم بهبهان همش آب معدني مي خريم شبش هم من داشتم روزنامه مي خوندم يکي داشت غذا درست مي کرد اون يکي داشت با لپ تاپ کار مي کرد يکي داشت تلويزيون نگاه مي کرد بعد شام هم يکم حرف زديم  بعدش يکي از DVD هايي که با خودم اورده بودم گذاشتيم خوشم نيومد بلند شدم بچه ها گفتن چرا پا شدي رفتي من گفتم فيلمش صحنه نداره حال نمي کنم :دي
دوشنبه صبح گيج خواب بودم بودم سه بار ساعت موبايلمو نگاه کردم هر بار که بيدار مي شدم يه بار ساعت 7:59 بار ديگه 9:59دفعه آخر 10:59 نشوم ميداد کفرم دراومد ديگه بلند شدم ديدم ساعت 11 هست بلند شدم رفت وسيله واسه ناهار و شمام خريدم ناهار ماکاروني مي خواستيم درست کنيم شامم زرشک پلو با مرغ داشتيم تا ماکاروني آماده شد خورديم شد ساعت 14 که ما همون ساعت کلاس داشتيم نرفتيم يعني پي ال داشتيم .

 ساعت 16 با يکي ديگه کلاس انقلاب داشتم از شانسمون کلاس تا ساعت 5 تموم شد رسيدم به اون سکشن پي ال رفتيم آخر کلاس جا نبود برامون جزآخر کلاس جايي که همه دختر بودن رفتيم سه تا دختراراذل جفتمون نشسته بودن من صندلی جفتشون نشسته بودم دوستم بعد من  آمار ميدادن يکيشون رفت بيرون با تل صحبت کنه نيومد ديگه دوستمم که حوصلش سر رفته بود گفت شماره تو بهشون بده داره آمار میدن من گفتم حوصله شروع یه رابطه رو ندارم تازه اینا معلوماْ با چند نفرن اونم شماره  اون یکی دوستم رو نوشت چون سیم خودش ایرانسل بود  گفت الان پاشو بريم  من اول ميرم تو پشت سرم بيا من توري ميرم دوستاش نبينن تو شماره رو بذار زير کتابا دختريکه رفته بود بيرون خلاصه عمليات با موفقيت تمام انجام شد تازه نيم ساعت از کلاسم گذشته بود رفتيم بیرون از کلاس .

سايت دانشگاه ديديم در دست تعميره براي همينم رفتيم کافي نت مرکز شهر از اونجا هم رفتيم خونه بله يکي ديگه از بچه ها که شماره اونو داده بوديم گفتيم شمارتو داديم به يه دختر دوست گفت زنگ زد فحشش ميديم چرا شماره خودتونو ندادين خلاصه رفتيم همون غروب براي حال خونمون موکت خريديم
شبم که زرشک پلو درست کرديم برنامه نودم نگاه کرديم خوابيديم ساعت 2 تازه 8 صبح فرداش يعني سه شنبه  هم کلاس داشتم صبح که رياضي مهندسي داشتم نرفتم مدار هم بي خيال شدم اومدم رامهرمز چون ساعت 1 مدرسه کلاس داشتم اگه مدار مي موندم به ساعت اول مدرسم نمي رسيدم بي خيال شدم  شبش هم بازي استقلال بود که باخت کلي حالموگرفت دپرسم کرد .
چهارشنبه صبح ساعت 10 بيدار شدم صبحونه نخوردم طبق معمول اومدم پا کامپيوتر تا طرفا 12 بعدش ناهار خوردم آماده شدم برم مدرسه تو راه يه بارون شديد گرفت کامل خيس شدم رسيدم مدرسه يکي از دانش آموزام گفت به شوخي آقاي .... هميشه مياد گفتم هيچ ناراحت نباش اومدي کلاس خدمتم مي رسم سه تا امتحانم هم ازشون گرفتم فکرکنم بدبختا مخشون هنگ کرده بود بعدش فکر کنم ساعت آخر بود به دوتاشون گفتم حذفيد اگه مي خواهيد حذف نشيد حق نداريد جايي بريد هر کاري گفتم انجام بدين مخلص کلوم فرستادم پا تخته گفتم هرسوال مي کنم بودن دروغ جواب ميديد خلاصه کلي سوژه خنده بود که جاتون خالي بود کلي هم حال شون گرفتم  .
 

پ ن 1 : از اين هفته ميخوام تغيير کنم يعني از موقعيت هايي که دارم بيشتر استفاده کنم
پ ن 2 : ياد خدمتم خاطرهات  و دوستان بخير اما ديگه دوست ندارم برگردم چون انصافاً وقتي مي بينم چه بلاهايي سرم اومد ديگه توانشو درون خودم نمي بينم از دوباره برگردم حتي براي 8 يا 9 ماه باقيمانده .
پ ن 3 : يه رابطه  عشقی یه طرفه تموم شد البته نه بخواست من تو عمل انجام شدم قرار گرفتم راهي ديگه نداشتم جز جدايي اما حق اين نبود   انصافآ تمام تلاشم کردم اما نشد ديگه .
پ ن 4 : دوست دارم يک ماه آخر مونده به امتحانام برم بهبهان اونجا بدون هيچ دغدغه اي درس بخونم اگه بشه.

پ ن 5 : فعلاً تا اطلاع ثانوي از هر چي تعطيلي بدم مياد ...
پ ن 6 : دوست دارم خودم تنها به يه مسافرت يک هفته اي بدون هيچ دغدغه اي با خودم خلوت کنم ...

پ . ن ۷: آرزوی سلامتی و خوشحالی واسه همه ...

نوشته شده توسط تنهای تنها ,

درباره وبلاگ
 
من رضا هستم دیگر اطلاعات مربوط به منو اگه خواستید تو قسمت پروفایل مدیر بخونید××××
و در آخر همیشه این سوال در ذهنم بود که اگه خدا نمیخواد دو نفر قسمت هم بشن پس چرا سر راه همدیگر قرارشون میده و مهر میگرن و بعد در کمال بی رحمی جدا میشن همیشه این سوال در ذهنم تجلی میکر تا اینکه به این نتیجه رسیدم که (خدا گفته من رحمت -برکت وروزی وحتی قسمت شامل حال بنده ام میکنم ولی بنده من اینقدر کسل وراحت طلب است که با کوچکترین تلنگر به عقب برمیگرده و ناامید از انجام مجدد آن میشه ودر واقع خودش پا به قسمت خودش میزنه وگرنه من هیچ بنده ای را بی دلیل سر راه قرار نمیدم)

××××××××
گفتی آخر عشق تباهی است .. گفتی دل نبند که برای تو جایی نیست .. رفتم و گم شدم در تاریکی بدون تو بودن. که جز عاشق شدن مرا راهی نیست..
×××.
بارالها! درتنهاترین تنهائیم تنهای تنهایم گذاشت - ای خدابه حق تنهائیت
درتنهاترین تنهائیش تنهای تنهایش نذار ..


×××××××
چیه دلم گرفتی
واسه چی داری گریه می کنی
چیه دلم شکستی
واسه کی داری گریه می کنی
چیه دلم غریبی
چی دیدی داری گریه می کنی
می گی گذاشته رفته
اونی که مثل نفس تو بود
می گی دلتو شکسته
اونی که همه ی کس تو بود
می گی دیدی نمونده
پای همه حرف هايي كه زده بود
دل من می دونم داری دیوونه می شی اما باز بی خیالش
دل من می دونم داری دیوونه می شی اما باز بی خیالش
بابا بی خیالش
بابا بی خیالش
××××××××××
خودمو گول میزدم ... توی دورنگی
نمی خواستم ببینم ... دل سنگی
می دیدم داشتی یواش یواش .. میرفتی!!!
اما خواستم خوش باشی ... توی زرنگی
 

 
لیست دوستان

فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
قالب وبلاگ
 

 
لینکستان

 
 
بخش ویژه

 
 
Copyrights This Blog  © 2008 | Designed By : ParsTheme.com